من ندا نیستم . ندا رفت کنار آن پنجره منتظر باشد تا ببیند طلوع آفتاب را .
تا مگر روزی برسد که پرنده ای که روزهای کودکی اش آزادش کرده بود برگردد.
تا دوباره شاید روزهای نوجوانی اش را حس کند.پیدا کند عقاب غرور خود را نشسته
آنجا بر فراز قله های تبعید.
+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 11:3  توسط دوست سابق ندا
|